X
تبلیغات
رایتل
جمعه شبا بی قرارم
صفحه اصلی
My 360
My flickr
My music
My doxdo
My twitter
My del.icio.us
گاه نوشت های من
مکاتبه با بابا لنگ دراز

تعداد بازدیدکنندگان
773211


آخرین نوشته ها
آرشیو ماهانه
 

Locations of visitors to this page

دوشنبه 30 تیر‌ماه سال 1382



یک بالش بزرگ ردیف ستارگان
در دوردست حفره ی تاریک آسمان
سو روی ماه-بالش ناز-گذاشت و
دختر به خواب رفت کنار ستارگان
اصلا چه ساده است الفبای آب و نان
خوابید .خواب دید که عاشق شده است بعد
یک جامه ی سپید آینه و شمعدان
در خواب پیر شد نه! مادر بزرگ شد
در چشم های میشی یک دختر جوان

خورشید خنده ای زد بالش کشیده شد
از خواب پرید دخترک با لکنت زبان



یکشنبه 29 تیر‌ماه سال 1382
سلام
شدم مثل یک کلافه سردر گم !!!!!!!!!!

کلافی که هر روز ۱ گره به اون اضافه میشه !

یکشنبه 29 تیر‌ماه سال 1382



*می گن که بعد‌ از‌ این همه‌ عاقل شم‌ و رهات کنم . می گن تو قلبمی ولی ، باید یه‌ جور جدات‌ کنم * *

خدا‌ کمک کنه‌ که من‌ یه‌ جور فراموشت کنم . من قطره‌ قطره‌ آب‌ میشم‌ ، تا‌ تو رو خاموشت کنم * *

جدایی هر‌غمش‌ هزارتا بخشه‌ . دل‌ میسوزونه ، مثه‌ آذرخشه‌ * *

تصورش خب‌ مشکله‌ ، که ما‌ کنار هم‌ باشیم . نمی رسیم‌ به‌همدیگه ، تلخه‌ولی‌ حقیقته *

شنبه 28 تیر‌ماه سال 1382
???

*می گفت: خدا رو شکر که دیدمت، داشتم منفجر میشدم، همش دنبال کسی بودم که باهاش حرف بزنم...

میگفت: دوستش داشتم، شب و روز به فکرش بودم، اگه یه شب بهش زنگ نمیزدم و صداش رو نمی شنیدم، دنیا برام تیره و تار بود، همیشه اضطراب داشتم...

میگفت: اگه یه شب بهم قول میداد که زنگ بزنه ، همش منتظر صدای تلفن بودم، حتی اگه توی خواب ? پادشاه بودم، ولی می شنیدم و بیدار میشدم...

میگفت: اگه زنگ زدنش دیر میشد، حتما دق میکردم، حتما فکر میکردم که اتفاقی افتاده، حتما فکر میکردم، منو دوست نداره...

میگفت: هر موقع که میخواست زنگ بزنه، همه چیز توی دنیا برام مثل صدای گوشی تلفن میشد... اون لحظه صدای تلفن دلنوازترین و آرامش بخش ترین صدای دنیا بود...

میگفت: اونی نبود که میخواستم، از اولش هم ازش بدم می اومد، هر وقت میدیدمش حس میکردم که چقدر ازش بدم میاد و چقدر این، اونی نیست که من میخوام، اما عاشقش شدم، دست خودم بنود، زهرا باور کن...

میگفت: زهرا نمیدونی چقدر برای خودم خیالات بافته بودم، چقدر همیشه به فکرش بودم، چقدر دوستش داشتم و برام عزیز بود، هر جا اسمش و میدیدم، یا رد پایی ازش، اندازه یک دنیا خوشحال میشدم...

میگفت: اون رفت زهرا... خودش بهم گفت که میره، خودش بهم گفت که فراموشم کن... به همین راحتی...

میگفت: دارم میمیرم زهرا، حس میگنم دیگه توی دنیا چیزی وجود نداره که بهش دل خوش کنم... میگفت میخوام خودم رو بکشم زهرا، چرا من اینجوری شدم

جمعه 27 تیر‌ماه سال 1382
باور



باورم نمی کنی ای تمام باورم
مثل ماهی غزل در غمت شناورم

در شب خیال تو می تراود از قلم
واژه های عاشقی بر خطوط دفترم

روی نبض لحظه ها غرق غصه مانده ام
آه سرد آینه می کند مکدرم

حرمت غرور من بی صدا شکسته شد
حرمتی که سایه بود بر فراز پیکرم

قسمتم ز عاشقی نم نم ترانه هاست
انتشار عاشقی در کویر خاطرم

با نگاه سرد تو در غروب انتظار
می چکد ستاره ها از ذو چشم باورم

ققنوس من بالی بزن خاکسترم را
شاید بیابم شوق پرواز پرم را

در ذهن خود پیچیده ام مانند پیچک
دستی بزن این پیچ پیچ باورم را

لنگر می اندازم خودم را روی چشمش
شاید ببیند لحظه ای چشم ترم را

اما نمی بیند نمی خواهد ببیند
آرامش این کشتی بی لنگرم را

گفتی غزل((گفتم))ولی باید بسوزم
این پاره های زخم پوش پیکرم را

شاید که ققنوس غزل هایم بروید
شاید بیابم شوق پرواز پرم را


   1       2       3       4       5       ...       7    >>