X
تبلیغات
رایتل
جمعه شبا بی قرارم
صفحه اصلی
My 360
My flickr
My music
My doxdo
My twitter
My del.icio.us
گاه نوشت های من
مکاتبه با بابا لنگ دراز

تعداد بازدیدکنندگان
767564


آخرین نوشته ها
آرشیو ماهانه
 

Locations of visitors to this page

شنبه 28 تیر‌ماه سال 1382
???

*می گفت: خدا رو شکر که دیدمت، داشتم منفجر میشدم، همش دنبال کسی بودم که باهاش حرف بزنم...

میگفت: دوستش داشتم، شب و روز به فکرش بودم، اگه یه شب بهش زنگ نمیزدم و صداش رو نمی شنیدم، دنیا برام تیره و تار بود، همیشه اضطراب داشتم...

میگفت: اگه یه شب بهم قول میداد که زنگ بزنه ، همش منتظر صدای تلفن بودم، حتی اگه توی خواب ? پادشاه بودم، ولی می شنیدم و بیدار میشدم...

میگفت: اگه زنگ زدنش دیر میشد، حتما دق میکردم، حتما فکر میکردم که اتفاقی افتاده، حتما فکر میکردم، منو دوست نداره...

میگفت: هر موقع که میخواست زنگ بزنه، همه چیز توی دنیا برام مثل صدای گوشی تلفن میشد... اون لحظه صدای تلفن دلنوازترین و آرامش بخش ترین صدای دنیا بود...

میگفت: اونی نبود که میخواستم، از اولش هم ازش بدم می اومد، هر وقت میدیدمش حس میکردم که چقدر ازش بدم میاد و چقدر این، اونی نیست که من میخوام، اما عاشقش شدم، دست خودم بنود، زهرا باور کن...

میگفت: زهرا نمیدونی چقدر برای خودم خیالات بافته بودم، چقدر همیشه به فکرش بودم، چقدر دوستش داشتم و برام عزیز بود، هر جا اسمش و میدیدم، یا رد پایی ازش، اندازه یک دنیا خوشحال میشدم...

میگفت: اون رفت زهرا... خودش بهم گفت که میره، خودش بهم گفت که فراموشم کن... به همین راحتی...

میگفت: دارم میمیرم زهرا، حس میگنم دیگه توی دنیا چیزی وجود نداره که بهش دل خوش کنم... میگفت میخوام خودم رو بکشم زهرا، چرا من اینجوری شدم