X
تبلیغات
رایتل
جمعه شبا بی قرارم
صفحه اصلی
My 360
My flickr
My music
My doxdo
My twitter
My del.icio.us
گاه نوشت های من
مکاتبه با بابا لنگ دراز

تعداد بازدیدکنندگان
773228


آخرین نوشته ها
آرشیو ماهانه
 

Locations of visitors to this page

دوشنبه 27 بهمن‌ماه سال 1382
همه چیز !

Valentine card

 

بارانـــــــی باید ...

 

همه چیز گاه اگر کمی تیره می نماید...

            باز روشن می شود ، زود

 تنها فراموش مکن این حقیقتی است

                                    بارانی باید ، تا که رنگین کمانی برآید

 

و لیموهایی ترش تا که شربتی گوارا فراهم شود

            و گاه روزهایی  در زحمت

                        تا که از ما ، انسانهایی تواناتر بسازد.

 

خورشید دوباره خواهد درخشید ، زود

                                                خواهی دید.

 

 

If every things being to look

a little cloudy…

they’ll get better soon.

Just remember that it’s true:

It takes rain to make rainbows,

Lemons to make lemonade,

and sometimes it takes difficulties

to make us stronger and better people.

The sun will shine again soon…

you’ll see.

 

 

 

+امروز اتفاقی داشتم شبکه های مختلف تلویزیون رو مرور می کردم ببینم دنیا دست کیه!

 که  توجه ام به یه کارتون خیلی قدیمی جلب شد.

 

فکر کنم اسمش داستانهای شگفت انگیز  بود!(همونی که توی اون سه تا میمون

اول و آخر داستان همش در حال شیطنت و تو سرو کله هم زدن هستند!)

 

 

داستان درباره یه پسر با پدر بزرگش بود که برای فروش محصولات خودشون

به شهر می رفتند. توی راه دیدند که یه عقاب توی تله گیر افتاده. پسر از پدر بزرگ

خواست که اون عقاب رو از تله نجات بده ... پدر بزرگ این کار رو کرد و عقاب آزاد در آسمان

به پرواز در اومد......

 

مدتی که گذشت . پسر و پدر بزرگ برای استراحت زیر سایه  دیوار  یه خرابه نشتند

و به استراحت مشغول شدند....

در همین لحظه عقاب در حالی که توی آسمان به پرواز مشغول بود ناگهان به طرف

 پسر و پدربزرگ شیرجه زد! پسر ترسان توی آغوش پدر بزرگ پریدش..

 

عقاب یکی از کفش های پسر رو که روی زمین بود برداشت و به آسمان برد .. پسرک که

کفش تازه خودش رو خیلی دوست داشت به دنبل عقاب فریاد زنان دوید .. پدر بزرگ هم به

دنبال نوه خودش دوید تا اونو آروم کنه! در همین گیر رو دار دیوار خرابه ترک برداشت و به

سختی رو زمین افتاد!  پدربزرگ و پسر با صدای مهیب فرو ریختن به عقب

برگشتن و متوجه شدند که دیوار فرو ریخته! اون چند لحظه پیش همون جا نشسته بودند!

بعد به سمت آسمون نگاه کردن و نگاه تشکر امیزی به اون عقاب کردند J

 

این کارتون رو که دیدم یاد داستان یک لیوان شیر که چند روز پیش توی

بلاگ گذاشته بودم افتادم !

 

به قول معروف از هر دستی بدی از همون دست می گیری!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

+آهنگ زیبای Rotation Logic  از Venglis رو می تونید از اینجا داونلود کنید ...

 

این آهنگ  همیشه تو برنامه مروری بر مطبوعات جهان از شبکه چهار پخش

میشه . همراه با صدای خیلی قشنگ گویندگان زن و مرد این برنامه :)
البته این آهنگ رو موقع بررسی کاریکانور هفته پخش می کنند!

 

 

+مجموعه کامل آهنگ های شادمهر عقیلی رو می تونید از اینجا داونلود کنید.

من که با آلبوم جدیدش ( آدم فروش) حال نکردم!

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

+ تلویزیون با همه بدی هاش  ، برنامه های خوبی داره ..

 

به اونایی که کم تلوزیون نگا می کنند توصیه میشه حداقل این چند تا  

برنامه  رو از دست ندن!

 

کیف انگلیسی(تکراریه!) ، آتش و شبنم ، پهلوانان نمیمیرند!(تکراریه) ،

برنامه نود ، سینما 4 ، مستند هزاران راه نرفته! ، مروری بر مطبوعات جهان ،

نقطه چین هم برای چند دقیقه تخلیه روحی بد نیستش!

 

 

+ فیلم این هفته برنامه سینما 4  اسمش  در ستایش عشق  بود .

به کارگردانی ژان لوک گودار..

 

یه جمله باحال توی فیلم بودش ----->

                                  

                           «مقیاس عشق ، عشق بی مقیاس است!»

 

 

+دو روزه فیلم هانیبال رو گرفتم ببینم ، اما هنوز نتونستم! سکوت بره های 1

که باحال بودش .. ببینم توی این قسمت دکتر لکتر چی می کنه!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

+ با وجود اینکه حدود یکسالی هست که وبلاگ می نویسم . اما تا به امروز

هیچکدوم از دوستایی که باهشون در ارتباط هستم در مورد وبلاگ نویسی

من اطلاع ندارند! شاید علتش ترس از این بوده که با ورود اونا به این دنیا

احساس کردم که اینجا هم مثل زندگی روزمره میشه!

 

 

اولین بار هست که دارم این همه می نویسم! می دونم که چرت و پرت

زیاد نوشتم ! اما خوب کاریش نمیشه کرد!از این به بعد هم می خوام بیشتر

از مشاهدات روزانه ام بنویسم......البته در پایان روز و قبل از خواب.

 

 

راستی اون کارت والنتاین بالا  رو هم امروز وقتی داشتم با فوتوشاپ کار می کردم

درست کردم.... اما متاسفانه نتونستم برای تو بفرستم!

 

 

نوشته شده در تاریخ 26/11/1382  ساعت 22:57  .


پنج‌شنبه 23 بهمن‌ماه سال 1382
برای تو...


برای تو می نویسم

       برای جوانه هایت

             برای قامت نازک خیال

                    برای اندیشه هایت

                           و برای عشق که در سینه ی تو می روید

 

برای تو می نویسم

      برای چشمهای  روشنت

            برای جهانی که از نگاه تو می شکفد

                   و « فردا» که به نام تو

                                   از افق بر می آید

 

زخمه های باد

       بر تارهای این جگور زمستانی

و آوازهای موهوم

       در شبستانهای خاطره

و این ، نه که افسانه ی خواب

                 سرود بیدارباشی است

                              در گوش  رویای تو

 

من ، برای تست که می نویسم

                            برای  تو ...        

                                           ----> این تو کیه؟ خدا میدونه!

 

    

 

+ آهنگ زیبایDial Out    اثر Vangenlis رو می تونید از اینجا داونلود کنید.

حجم 880 کیلو بایت.

 

+ آتش و شبنم امشب چقدر غمناک بود!


یکشنبه 19 بهمن‌ماه سال 1382
مرد خوب!

 

سرزمینی بود که همه ی مردمش دزد بودند.
شب ها هر کسی شاه کلید و چراغ دستی دزدی اش را بر می داشت و می رفت به دزدی خانه ی  همسایه اش. در سپیده ی سحر باز می گشت، به این انتظار که خانه ی خودش هم غارت شده باشد.
 
و چنین بود که رابطه ی همه با هم خوب بود و کسی هم از قاعده نافرمانی نمی کرد. این از آن می دزدید و آن از دیگری و همین طور تا آخر و آخری هم از اولی. خرید و فروش در آن سرزمین کلاهبرداری بود، هم فروشنده و هم خریدار سر هم کلاه می گذاشتند. دولت، سازمان جنایتکارانی بود که مردم را غارت می کرد و مردم هم فکری نداشتند جز کلاه گذاشتن سر دولت.
چنین بود که زندگی بی هیچ کم و کاستی جریان داشت و غنی و فقیری وجود نداشت.

ناگهان ـ کسی نمی داند چگونه ـ در آن سرزمین آدم درستی پیدا شد. شب ها به جای برداشتن کیسه و چراغ دستی و بیرون زدن از خانه، در خانه می ماند تا سیگار بکشد و رمان بخواند.

دزد ها می آمدند و می دیدند چراغ روشن است و راهشان را می گرفتند و می رفتند.
زمانی گذشت. باید برای او روشن می شد که مختار است زندگی اش را بکند و چیزی ندزدد، اما این دلیل نمی شود چوب لای چرخ دیگران بگذارد. به ازای هر شبی که او در خانه می ماند، خانواده ای در صبح فردا نانی بر سفره نداشت.

مرد خوب در برابر این دلیل، پاسخی نداشت. شب ها از خانه بیرون می زد و سحر به خانه بر می گشت، اما به دزدی نمی رفت. آدم درستی بود و کاریش نمی شد کرد. می رفت و روی پُل می ایستاد و بر گذر آب در زیر آن می نگریست. باز می گشت و می دید که خانه اش غارت شده است.

یک هفته نگذشت که مرد خوب در خانه ی خالی اش نشسته بود، بی غذا و پشیزی پول. اما این را بگوئیم که گناه از خودش بود. رفتار او قواعد جامعه را به هم ریخته بود. می گذاشت که از او بدزدند و خود چیزی نمی دزدید. در این صورت همیشه کسی بود که سپیده ی سحر به خانه می آمد و خانه اش را دست نخورده می یافت.

خانه ای که مرد خوب باید غارتش می کرد. چنین شد که آنانی که غارت نشده بودند، پس از زمانی ثروت اندوختند و دیگر حال و حوصله ی به دزدی رفتن را نداشتند و از سوی دیگر آنانی که برای دزدی به خانه ی مرد خوب می آمدند، چیزی نمی یافتند و فقیر تر می شدند. در این زمان ثروتمند ها نیز عادت کردند که شبانه به روی پل بروند و گذر آب را در زیر آن تماشا کنند. و این کار جامعه را بی بند و بست تر کرد، زیرا خیلی ها غنی و خیلی ها فقیر شدند.

حالا برای غنی ها روشن شده بود که اگر شب ها به روی پل بروند، فقیر خواهند شد. فکری به سرشان زد: بگذار به فقیر ها پول بدهیم تا برای ما به دزدی بروند. قرار داد ها تنظیم شد، دستمزد و درصد تعیین شد. و البته دزد ـ که همیشه دزد خواهد ماند ـ می کوشد تا کلاهبرداری کند. اما مثل پیش غنی ها غنی تر و فقیر ها فقیر تر شدند.

بعضی از غنی ها آنقدر غنی شدند که دیگر نیاز نداشتند دزدی کنند یا بگذارند کسی برایشان بدزدد تا ثروتمند باقی بمانند. اما همین که دست از دزدی بر می داشتند، فقیر می شدند، زیرا فقیران از آنان می دزدیدند. بعد شروع کردند به پول دادن به فقیر تر ها تا از ثروتشان در برابر فقیر ها نگهبانی کنند. پلیس به وجود آمد و زندان را ساختند.

و چنین بود که چند سالی پس از ظهور مرد خوب، دیگر حرفی از دزدیدن و دزدیده شدن در میان نبود، بلکه تنها از فقیر و غنی سخن گفته می شد. در حالیکه همه شان هنوز دزد بودند.

مرد خوب، نمونه ی منحصر به فرد بود و خیلی زود از گرسنگی در گذشت.


نویسنده: ایتالو کالوینو    برگردان به فارسی: حجت خسروی
از گاهنامهء مکث ـ شماره ششم ـ تابستان 1376
 


دوتا از آهنگ های آلبوم جدید سیاوش قمیشی رو هم برای داونلود گذاشتم.
عسل بانو  و بی سرزمین تر از باد
 
حجم هر کدوم تقریبا ۸۰۰ کیلوبایت هست.

نکته : برای دوانلود ....کلیک راست --->سیو تارگت از


سه‌شنبه 14 بهمن‌ماه سال 1382
یک لیوان شیر


عشق بورزید تا به شما عشق بورزند

      روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد.از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد.روزی متوجه شد که تنها یک سکه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد.تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد.دختر جوان و زیبائی در را باز کرد.پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا ، فقط یک لیوان آب درخواست کرد.

      دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد.پسر با تمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت : «چقدر باید به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی.مادر به ما آموخته که نیکی ما به ازائی ندارد.» پسرک گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم»

      سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد.پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند.

      دکتر هوارد کلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامیکه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حرکت کرد.لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد.در اولین نگاه اورا شناخت.

      سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری ، پیروزی ازآن دکتر کلی گردید.

      آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود.به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چیزی نوشت.آنرا درون پاکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.

      زن از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد.سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد.چیزی توجه اش را جلب کرد.چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:

      «بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است»