X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
جمعه شبا بی قرارم
صفحه اصلی
My 360
My flickr
My music
My doxdo
My twitter
My del.icio.us
گاه نوشت های من
مکاتبه با بابا لنگ دراز

تعداد بازدیدکنندگان
767523


آخرین نوشته ها
آرشیو ماهانه
 

Locations of visitors to this page

پنج‌شنبه 16 شهریور‌ماه سال 1385
یا علی

 

هوا کم کم روشن می شد و مرد جــــوان در حال قدم زدن در پارک بود.

پیرمردهایی که برای ورزش کردن به پــــــارک آمده بودند از کنارش عبور

می کردند. یکی از پیرمردها که نرم و آهسته می دوید به مرد جوان که

در حال قدم زدن بود نگاهی کرد و با شوقی عجیب پرسید:

-          سرحال به نظر میام، مگه نه؟!

-          بعله!

-          60 سالمه. روحیه ام چطوره؟

-          عالیه!

-          تو هم اگه مثل من هر روز بیایی ورزش کنی، شاد میشی.

-          سکوت.

پیرمرد ار مرد جوان با گفتن یا علی دور شد اما نمیدانست که مرد جـوان

از نیمه های شب تا به آن موقع در انتظار روشن شدن هوا، در معـــــابر و

پارک های شهر در حال قدم زدن بوده... حتی علی یارت گفتن او را هـــم

نشنید.

 

 

هر روز قاصدکها به خانه ام می آیند. نمی دانم از چه خبر می دهند.

شب سر بر بالشی از قاصدک می گذارم تا شاید خوابت را ببینم!