X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
جمعه شبا بی قرارم
صفحه اصلی
My 360
My flickr
My music
My doxdo
My twitter
My del.icio.us
گاه نوشت های من
مکاتبه با بابا لنگ دراز

تعداد بازدیدکنندگان
767523


آخرین نوشته ها
آرشیو ماهانه
 

Locations of visitors to this page

سه‌شنبه 21 مرداد‌ماه سال 1382
گل سرخ و پیچک
ته یک باغ بزرگ گل سرخی شکفت آنقدر خوشبو و زیبا بود که همه ستایشش می کردند و می خواستند با او دوست شوند ولی گل سرخ فقط پیچک را می دید او هم حواسش پیش گل بود و سعی می کرد روز به روز به او نزدیک شود پیچک آنقدر به دور او می پیچید که سرگیجه می گرفت گل سرخ هم از این که دوستش برای همیشه پیش او می ماند خوشحال بود تا اینکه یک روز باغبان از آنجا گذشت گل سرخ زیبا را دید و جلو رفت اما بعد نگاهش به پیچک افتاد به چشمش زیبا نیامد و او را قطع کرد گل سرخ از شدت ناراحتی مریض شد گلبرگ هایش را یکی یکی از دست داد و او هم پیش دوستش رفت دوستی که آنقدر به فکرش بود.