X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
جمعه شبا بی قرارم
صفحه اصلی
My 360
My flickr
My music
My doxdo
My twitter
My del.icio.us
گاه نوشت های من
مکاتبه با بابا لنگ دراز

تعداد بازدیدکنندگان
767523


آخرین نوشته ها
آرشیو ماهانه
 

Locations of visitors to this page

پنج‌شنبه 1 خرداد‌ماه سال 1382
داستان عشق و دیوانگی

 

   در زمانهای بسیار قدیم که هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود،فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور     بودن آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند.

   روزی همه فضایل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه ،ناگاه ذکاوت ایستاد و گفت: "بیایید یک بازی بکنیم مثلا قایم باشک"

     همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد من چشم می گذارم من چشم می گذارم. و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند که اون چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.

     دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به شمردن،یک...دو...سه...

    لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد.

    خیانت در میان انبوهی از زباله پنهان شد.

    اصالت در میان ابرها مخفی شد.

    هوس به مرکز زمین رفت.

    دروغ گفت  زیر سنگی پنهان می شوم،اما به ته دریا رفت.

    طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد.

    و دیوانگی مشغول شمردن بود<هفتادونه....هشتاد...هشتادو یک..،همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد.و جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است.

    در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید.نودوپنج.....نودوشش....نودوهفت...هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پرید و در بین یک بوته گل رز پنهان شد.

    دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام. و اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود،زیرا تنبلی تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود.

    دروغ ته دریا،هوس مرکز زمین،یکی یکی همه را پیدا کرد به جز عشق، او از یافتن عشق ناامید شده بود.

    حسادت در گوشهایش زمزمه کرد ،تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته رز است.

    دیوانگی شاخ چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد  آن را در بوته گل رز فرو کرد. و دوباره و دوباره تا با صدای ناله ای متوقف شد.

     عشق از پشت بوته رز بیرون آمد با دستهایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد.

     شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بوند و ار نمی توانست جایی را ببیند.او کور شده بود.

     دیوانگی گفت:"من چه کردم من چه کردم،چگونه می توانم تو را درمان کنم.

     عشق پاسخ داد"تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کاری بکنی ،راهنمای من شو."

     و اینگونه است که از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست.  

                                           منبع : اینترنت         

                                           گردآوری:سید حمید رضا محتشمی