انتظار

کلاغی غار غار کنان از روی شاخه درختی، بلند شد و رفت. صبح شده بود. از پشت پنجره به بیرون نگاه کرد. باید از قاب شیشه ای مانیتور بیرون میومد و زندگی واقعی رو شروع می کرد. هر روز همینطور بود، کشمکشی سخت که تکرار میشد. به فکر فرو رفت... گردش این تکرار او را به کجا می برد؟ به فکر آدمهای داخل قاب افتاد، همان آدمهایی که لحظه ای دیگر خارج از قاب شیشه ای با لبخندی دروغین خاطره جدیدی را از خودشون جا می گذاشتند!
دلش هوای خیابون های خیس گلابدره رو کرده بود... خیابون های شیب داری که نشان از زندگی واقعی دارند، شیب های زندگی... شیب های زندگی...
به زندگی واقعی بازگشته بود... ساعت درون قاب شیشه ای نشانی از انتظار بود.

 

نسخه فارسی سایت یاهو

این سایت رو نگا کنی بد نیست.

نسخه فارسی سایت یاهو هستش.

دیشب در خواب خدا را دیدیم و با او مصاحبه ای کردم

خدا از من پرسید: « دوست داری با من مصاحبه کنی؟ »
پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشید »
خدا لبخندی زد و پاسخ داد:
« زمان من ابدیت است... چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟ »
من سؤال کردم: « چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟ »
خدا جواب داد....
« اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند »
« اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند »
« اینکه با نگرانی به آینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در آینده زندگی می کنند »
« اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند »
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت....
سپس من سؤال کردم:
« به عنوان پرودگار ، دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟ »
خدا پاسخ داد:
« اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد. تنها کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند »
« اینکه یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند »
« اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند »
« اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند »
« یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که نیازمند کمترین ها است »
« اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند »
« اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند »
« اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند »
باافتادگی خطاب به خدا گفتم:
« از وقتی که به من دادید سپاسگذارم »
و افزودم: « چیز دیگری هم هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟ »
خدا لبخندی زد و گفت...
« فقط اینکه بدانند من اینجا هستم »
« همیشه >>

شما بودید چه سوالایی می کردید؟

منبع

خدایا آیا شیرین تر از

لحظه آشنایی ,

لحظه ای وجود داره  که تو خلق کرده باشی ؟
 
من که فکر نمیکنم !