X
تبلیغات
نماشا
رایتل
جمعه شبا بی قرارم
صفحه اصلی
My 360
My flickr
My music
My doxdo
My twitter
My del.icio.us
گاه نوشت های من
مکاتبه با بابا لنگ دراز

تعداد بازدیدکنندگان
767544


آخرین نوشته ها
آرشیو ماهانه
 

Locations of visitors to this page

دوشنبه 25 خرداد‌ماه سال 1383
ترنج

 در اینکه نباید در مقابل کاری که انجام  نمی دهیم  انتظاری داشته باشیم ، شکی نیست ؛ با این حال توقعی است که همه ما داریم و اسمش را امید می گذاریم !

                                                                    «ادگارواتسون هاو» 

 

 

 

تو

رنج کشیدی

با رنگ های پریده

ترنج کشیدی

 

زلیخا آمد

یوسف را نیاورد

تباه شد

در دست های ما

ترنج

 

هر چه باشد نقش

برقالی

ترنجی می روید

به هیات دلی پوسیده

چی می کنی دختر؟

 

شهر رازهاست

شیراز

آذین می بندد خرداد را

با مرگ برگ

در رنج ترنج

 

پرنده می پرسد :

نمی ترسد درخت

بی برگ

بی ترنج؟

 

ترنجی نیست

در سبد

تنها نشسته است

چاقوی تاریک

 

 

 

داستانک :

 

پیرزن ایستاده بود توی صف ، جوان خوش پوش پرسید :« مادر جان ! آخرین نفر شمایید ؟! »

پیرزن در حالی که عینک ته استکانی را روی بینی جابه جا می کرد ، گفت : « آره مادر جان »

بعد پسر پشت سر پیرزن توی صف ایستاد...و همین مکالمه کوتاه بود که باعث شد پسرک شروع کند به حرف زدن... و اتفاقا چه حرف های قشنگی هم می زد . وقتی که گفت از بچگی خیلی دوست داشته یک مادر بزرگ داشته باشد ، دیگر اشک توی چشمهای پیرزن جمع شد . بعد بلورهای محرمانه کم کم صورتش را خیس کرد . یک لحظه فکر کرد اگر اجاقش کور نبود لابد الان عزیزی هم سن و سال همین پسر داشت .

توی همین فکر ها بود که شاطر با صدایی خراشیده و کشدار داد زد «پخت آخر ه ها»

«پخت آخر» یعنی آنهایی که انتهای صف ایستاده اند بی خیال نان شوند !

پیرزن شروع کرد به صلوات فرستادن ، صف چقدر کند جلو می رفت . یاد حاج آقا افتاد که الان حتما دست به سیاه و سفید نزده و نشسته کنار سفره تا مونسش با نان داغ از راه برسد .

پیرزن به پیشخوان که رسید و شاطر را با 4 قرص نان در دست دید که به سمتش می آید ، دیگر خیالش راحت شد ، پیرزن تا آمد دویست تومانی مچاله را بگذارد توی دست شاطر دید دیگر نانی در کار نیست !

شاطر انگار به سنگینی التماس این جور نگاه ها عادت داشت . خیلی راحت گفت : « تمام شد مادر جان ، تمام!»

بعد آرام و با وسواسی عجیب درب پیشخوان را بست . پیرزن بغضش گرفته بود .

پسرک خوش تیپ ، نان به دست ، سر پیچ کوچه گم شد ....



معرفی دو کتاب الکترونیکی :

 

1. نکته های کوچک زندگی  .   ترجمه : شبنم خوشبخت .

 

2. چگونه می توانید آنچه را که ندارید به دست آورید و آنچه را که دارید حفظ کنید .   ترجمه مرتضی مدنی نژاد .

 

 

هر دو کتاب به فرمت  Pdf می باشد و حجم کمی دارند .

 

 

راستی کسی میدونه صداقت رو کجا میشه پیدا کرد؟