X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
جمعه شبا بی قرارم
صفحه اصلی
My 360
My flickr
My music
My doxdo
My twitter
My del.icio.us
گاه نوشت های من
مکاتبه با بابا لنگ دراز

تعداد بازدیدکنندگان
767491


آخرین نوشته ها
آرشیو ماهانه
 

Locations of visitors to this page

شنبه 31 خرداد‌ماه سال 1382
قطره !
من ، تو ، دوقطره در راه ...
من می اندیشم ، راهی تا دریا نمانده است ، فریاد میزنم : " کمی سریعتر ، آفتاب تند تبخیرت میکند "
دریا را میبینم ، نکند به دریا نرسم ، نکند خورشید مرا از دریا بگیرد ، حالا که به بزرگترین آرزویم میرسم .
کاش خورشید لحظه ای خاموش میشد ، حتی‌ فرصت ندارم که بایستم و تو را تماشا کنم .
...
تو می اندیشی ، دریا را پشت سر گذاشته ای ، فریاد میزنی : " اینجا هستم ، در افق ، جایی ‌که دریا تمام میشود "
راه افق معلوم است ، باید به خورشید خیره شوی و مستقیم بروی ، از دریا ؛ یا حتی ‌سوار بر باد ، فرقی نمیکند .
...
و من حرکت میکنم ، سوار بر امواج ، دریا طوفانی ‌است . تنم زخمی سنگ لاشه های ساحل .
باد آرام نیست ، سوارش میشوی ، اما این که سوی‌ ساحل میوزد ...
...
من از این امواج میگذرم ، سخت است ، اما شیرین .
فقط ...
فقط نمیدانم تو چگونه این امواج را پشت سر گذاشته ای ، نکند تن تو نیز زخمی سنگ لاشه ها شده باشد .


زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد !!!