X
تبلیغات
نماشا
رایتل
جمعه شبا بی قرارم
صفحه اصلی
My 360
My flickr
My music
My doxdo
My twitter
My del.icio.us
گاه نوشت های من
مکاتبه با بابا لنگ دراز

تعداد بازدیدکنندگان
767523


آخرین نوشته ها
آرشیو ماهانه
 

Locations of visitors to this page

سه‌شنبه 30 اردیبهشت‌ماه سال 1382

دیشب در خواب خدا را دیدیم و با او مصاحبه ای کردم

خدا از من پرسید: « دوست داری با من مصاحبه کنی؟ »
پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشید »
خدا لبخندی زد و پاسخ داد:
« زمان من ابدیت است... چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟ »
من سؤال کردم: « چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟ »
خدا جواب داد....
« اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند »
« اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند »
« اینکه با نگرانی به آینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در آینده زندگی می کنند »
« اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند »
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت....
سپس من سؤال کردم:
« به عنوان پرودگار ، دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟ »
خدا پاسخ داد:
« اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد. تنها کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند »
« اینکه یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند »
« اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند »
« اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند »
« یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که نیازمند کمترین ها است »
« اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند »
« اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند »
« اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند »
باافتادگی خطاب به خدا گفتم:
« از وقتی که به من دادید سپاسگذارم »
و افزودم: « چیز دیگری هم هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟ »
خدا لبخندی زد و گفت...
« فقط اینکه بدانند من اینجا هستم »
« همیشه >>

شما بودید چه سوالایی می کردید؟

منبع