جمعه شبا بی قرارم
دی 1388
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30    
صفحه اصلی
My 360
My flickr
My music
My doxdo
My twitter
My del.icio.us
گاه نوشت های من
مکاتبه با بابا لنگ دراز

تعداد بازدیدکنندگان
497155


آخرین نوشته ها
آرشیو ماهانه
 

Locations of visitors to this page


روزگار شاهزاده GEM TV روزگار شاهزاده GEM TV
سریال  روزگار شاهزاده نسخه کامل
تحویل 1 روزه تضمینی سفارشات تهران
مجموعه جامع تمرینات یوگا
مجموعه ای بسیار عالی برای سلامت
آموزش تمرینات به صورت ساده و جذاب
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 6 دی ماه سال 1388
عاشورا در تهران...

 

 

امروز عاشورای حسینی است... اینجا تهران است... امروز تهران چهره دیگری داشت... شاید یه گوشه کوچکی از روز عاشورا در کربلا! 

تعطیلات رو از تهران خارج شده بودم تا در کنار خانواده ام باشم اما صبح امروز دلم طاقت نیورد و ساعت ۱۰ به سمت تهران حرکت کردم و حدود ساعت ۱۲:۳۰ میدان آزادی بودم. اولین چیزی که به چشم میخورد نیروی انتظامی بود که اجازه حرکت ماشین ها رو به سمت میدان آزادی نمیداد. از میدان آزادی پیاده به سمت میدان انقلاب حرکت کردم. خیابون ها خالی از ماشین بود اما مردم توی پیاده روها در حال عبور و مرور بودن. عده شون هم کم نبود سر بعضی از تقاطع ها مردم جمع شده بودن و شعار میدان. مامورهای ضد شورش فراوون!  

 

خط بی آر تی شده بود جولانگاه موتور سوار هایی که اونجا رو با پیست مسابقه اشتباده گرفته بودن و ویراژ میدادن و عربده میکشیدن و سعی داشتن در دل مردمی که در حال تردد بودن دلهره به وجود بیارن. بهشون حق میدم. آخه احساس قدرت میکردن! واسه اینکه بهشون اجازه داده شده بود که کنترل مردم و شهر توی دستشون باشه و هر کاری دوست دارن کنند. موتورهای آنچنانی جلیقه ها ئ ماشین ها ... به جرات می تونم بگم چند هزار موتور در حال تردد بودن که در گروه های ۲۰  ۳۰تایی در حال حرکت بودن!! راستی اون یک میلیارد خزانه چی شد؟!! 

 

فبلا باتوم به دست دیده بودیم اما امروز بسیجی های لباس شخصی کابل و چوب بدست شده بودن. تا میدان انقلاب پیاده رفتم. جمعیت سمت خیابون جیحون زیاد بود. وقتی از میدان انقلاب برگشتم تا برم خونه سمت میدان جمهوری سی چهل تا از این بسیجی ها رو دیدم که چوب بدست دارن برمیگردن. انگاری از چوپونی داشتن برمیگشتن. واقعا متاسف شدم. 

 

سمت سلسبیل و دامپزشکی هنوز مردم و جوونا حضور داشتن و شعار میدان... تاریخ داره تکرار میشه. اون موقع شعبون بی مخ و نوچه هاش به هوا خواهی از دولت میرختن بیرون و جاوید شاه جاوید شاه میگفتن و امروز شاهدیم که موتور سوارهایی که شعار حمایت از رهبری و دولت میدادن. نشون دهنده چیه‌؟‌ اینکه اینا هم یواش یواش دارن به آخر خط میرسن.  

 

کلٌ یومٌ عاشورا و کلّ ارضٍ کربلا... 

 

اینا رو نوشتم تا بمون واسه بعدها... 

تا یادم نرفته اینکه این روزها دارم سریال ۲۴ رو میبینم....


دوشنبه 16 آذر ماه سال 1388
برای ۱۶ آذر

الان از میدان انقلاب میام. ساعت 15:30 که از شعبه که زدم بیرون برخلاف هر روز که از مترو استفاده میکردم تصمیم گرفتم تا پیاده به سمت دروازه دولت برم تا از بی آر تی استفاده کنم و ببینم  وضعیت میدان انقلاب به په صورت هست. آخه از بعضی از مشتریان شنیده بودم که سمت انقلاب شلوغ هست. 

 اتوبوس از میدان فردوسی که گذشت ترافیک سنگین شد و من وقتی مردم رو توی پیاده روها دیدم تصمیم گرفتم پیاده شم. چهار راه ولیعصر خیلی ازدحام بود و من پیاده شدم. نیروهای ضد شورش دائم به این طرف اونطرف لشگرکشی میکردن. مردم در خیابان های اطرف جمع شده بودن و خیلی ها در حال تردد به سمت میدان انقلاب و بالعکس بودند. کاملا مشهود بود که همه برای اعلام حضور خودشون رو به اونجا رسونده بودن. متاسفانه شاهد باتوم خوردن چند تا از هموطنام بودم. به پیرزن و پیرمرد رحم نمی کردن. بیشتر ضاربان لباس شخصی هایی بودن که باتوم به دست مردمی که شعار میدان و یا اجتماع میکردن با پرخاش پراکنده میکردن. به مشت بچه بسیجی که دهنشون بوی شیر میداد.

آفرین به زنان تهران! واقعا برام جالب بود حضور مادرانی که همراه با دخترشون اومده بودن تا اعلام حضور کنند. وقتی از کنار همدیگه رد میشدیم و همدیگر رو میدیدم انرژی میگرفتم و قوت فلب. اینکه احساس میکردیم تنها نیستیم. از 12 فروردین به سمت انقلاب خیابون رو بسته بودن و کسی حق عبور نداشت و باید از خیابون های پایین یا بالا میرفت. میان بر زدم و اومدم سمت انقلاب اونچا هم شلوغ بود. ترافیک شدید. همه به همدیگه نگاه میکردن و زیر لب زمزمه میکردن.

تصمیم گرفتم به یاد 25 خرداد پیاده برم خونه و تا بهبودی پیاده رفتم. ترافیک سنگین بود و مردم دائم در حال رفت و آمد. خوشحال بودم از اینکه حداقل تونستم کوچکترین کاری که از دستم بر میامد انجام بدم. با وجود مشغله زیاد اینا رو اومدم اینجا مکتوب کنم تا این روزها رو فراموش نکنم.

حکومت به کفر باقی می ماند اما به ظلم نه...

  

شانزدهم آذرماه یکهزار و سیصد و هشتاد و هشت. ساعت 18:00


پنجشنبه 28 آبان ماه سال 1388
خ دا ح اف ظ بچه!

 

خداحافظ بچه! آخرین دیالوگ فیلم محاکمه در خیابان هست که تماشاگر رو در سینما شوکه میکنه! بعد از مدت ها فرصتی شد تا یه عصر پنجشنبه رو به سینما اختصاص بدم. تصمیم داشتم از بین فیلم های محاکمه در خیابان ، کتاب قانون و صداها یکی رو انتخاب کنم که در نهایت انتخابم سینمای عصر جدید و قیلم محاکمه در خیابان بود. انصافا بعد از پایان فیلم از انتخابم راضی بودم و از فیلم خوشم اومد. توصیه میشه ببینید و در پایان فیلم از روی صندلی هاتون جُم نخورید و به ترانه پایانی فیلم که کاری از رضا یزادنی هست گوش بدید. زیباست! من ژانر درام دوس دارم و این فیلم یه جورایی منو یاد فیلم قرمز انداخت... واقعیت تلخی ار این روزهای جامعه ما. بعضی وقتا هم خداحافظ بچه جای خودش رو به خداحافظ مامان میده!  

متاسفانه فکر کنم جمعا حدود 15 نفر بودیم که این فیلم رو تماشا میکردیم!

البته شنبه این هفته هم به اصرار امیر دانشگاه رو پیچوندم. از بانک که خارج شدم بهم پیشنهاد داد بریم یه جایی! وقتی رسیدم متوجه شدم که جشنواره بین المللی فیلم کوتاه هست. خیلی برام جالب و تعجب برانگیز بود! اول اینکه چرا من اصلا از برگزاری چنین جشنواره ای بی خبر بودم. دوم چرا هیچ اطلاع رسانی و تبلیغی براش نشده بود؟ به طوری که جز من و امیر در سالن نمایش  حدودا ده نفر حضور داشت! فیلم کوتاه زیاد ندیدم اما اون ده تایی که توی اون سانس پخش شد چنگی به دل نمی زدند. فکر کنم من میتونستم بهترش رو بسازم!

اضافه کنم که در پایان تماشای این فیلم ها مراسم تجلیل از پدر نمایش سنتی سعدی افشار و نمایش عکس هاش بود. گروهی از پسرها و دخترها به شکل و شمایل مبارک در اومده بودن و اجرای نمایش داشتند. در مجموع مراسم بسیار مفرح و شادی بود!


جمعه 15 آبان ماه سال 1388
...

چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهایی

چقدر هم تنها!

خیال می کنم

دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی.

دچار یعنی

عاشق.

و فکر کن که چه تنهاست

اگر ماهی کوچک، دچار آبی دریای بیکران باشد.

چه فکر نازک غمناکی!

و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است.

و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست.

خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند

و دست منبسط نور روی شانه آنهاست

نه،وصل ممکن نیست،

همیشه فاصله ای است.

اگر چه منحنی آب بالش خوبی است.

برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر،

همیشه فاصله ای است.

دچار باید بود

وگرنه زمزمه حیات میان دو حرف

حرام خواهد شد.

سلام. امیدوارم حالتون خوب باشه. فکر کنم دیگه کارتون رو آسون تر کرده باشم و دو هقته یه بار هم که اینجا رو چک کنید شاید پست جدیدی رو مشاهده کنید!

مثل همیشه سرم شلوغ هست. از یه طرف کار بانک. از اون طرف دانشگاه و درسا که هر روز تلنبار میشن و فرصت نمیکنم یه مروری کنم. بازار سهام  هم که بدجور فکرمو مشغول کرده. در حال حاضر پیشبینی روند بازار با توجه به اوضاع سیاسی نامشخص داخلی و خارجی مشکل هست و نمیشه با خیال راحت دست به خرید و فروش زد. البته خدا رو شکر فعلا که اوضاع من روبراه هست. با سود حاصل از خرید و فروش بیمه البرز و ایران ترانسفو چند روز پیش یه لپ تاپ سونی خریدم. فعلا سرم شلوغ هست. امیدوارم آخر سال بتونم یه گزارش مفصل از عملکرد اولین سال فعالیت بورسیم اینجا بنویسم تا دوستان علاقمند هم بتونند از این بازار استفاده ببرند.

و اما اخبار کوتاه...

بدجوری هوس کردم یه روز تا لنگ ظهر بخوابم! کمتر فرصت میکنم تی وی ببینم. این روزا پریزن بریک رو میبینم. کلایدرمن گوش میدم.16 آذر در راه هست. مامانا حرف ندارند! ایمیل فورواد میکنم تا بگم هستم! سعی میکنم انسان باشم. اون خانومه که تام رو بغل کرده بود رو نشناختم!دلم خیلی واسه توییتر تنگ شده. میخاستم آهنگ چه گوارا رو بزارم فزصت نشد. طوطی های کوتوله سلام میرسونند! زندگی زیباست!


پنجشنبه 16 مهر ماه سال 1388
مهاجران


روزایی که عصرها خونه هستم وقتی ساعت نزدیک 17:30 میشه یادم میفته که باید تی وی رو روشن کنم و بزنم شبکه یک و منتظر شروع کارتون مهاجران شم! هنوزم اون شور و شوق برای دیدن این کارتون در خودم احساس میکنم. به ویژه واسه آهنگ تیتراژ اون. وقتی این کارتون رو میبینم هوس استرالیا میکنم. حتما یه روزی به این کشور سر میزنم. تا وقتی که این شور و شوق رو دارم حس میکنم که هنوز غرق در مادیات این دنیا نشدم. هنوز یه چیزایی هستند که بهشون اهمیت میدم. احساس خوبیه! اینکه با وجود اینهمه مشغله کاری و ذهنی بازم هنوز یادم میمونه که کارتون مهاجران رو از دست ندم!

 

اگه شما هم مثل من علاقه مند هستید می تونید آهنگ کارتون مهاجران رو می تونید از اینجا دانلود کنید.


   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>